تبلیغات

* مـــــــــــــــــــشاوره عمومی rs64.mihanblog.com - استفاده از فرصت ها

در چین داستانی بسیار قدیمی مربوط به مردی وجود دارد که شبی فرشته ای

به دیدنش می رود و به او می گوید که به زودی امکانات و موقعیت های جالب و بی شماری در

زندگی اش پدید می آید.

به او امکان داده می شود ثروت های هنگفتی دریافت کند،موقعیت های اجتماعی و بسیار محترمانه ای در جامعه پیدا کند و با زنی بسیار زیبا و خوب پیمان زناشویی ببندد.

این مرد در تمام زندگی خود در انتظار بروز این معجزات نشست اما هیچ اتفاقی نیفتاد

و او در نهایت تنهایی و انزوا،در حالی که به پیرمردی فقیر و تهیدست تبدیل شده بود

جان سپرد.

هنگامی که به دروازه های بهشت رسید، همان فرشته ای را مشاهده کرد که

سالها پیش به دیدنش آمده بود.

مرد،زبان به شکایت گشود و گفت:

تو ثروت های هنگفتی به من وعده کردی،موقعیت اجتماعی بسیار باشکوه

و محترمانه ای برایم پیش بینی نمودی و گفتی همسر زیبایی نصیبم می شود

اما من تمام عمرم منتظر ماندم بدون آنکه هیچ اتفاقی بیفتد!

فرشته پاسخ داد :من هرگز چنین وعده هایی به تو ندادم.

من موقعیت هایی برای دستیابی به ثروت و موقعیت بالای اجتماعی به تو وعده دادم.

اما متاسفانه تو گذاشتی این موقعیت ها یک به یک از کنارت بگذرند و از بین بروند...

مرد بینوا کاملا سردرگم شده بود.

منظور تو را نمی فهمم؟

فرشته گفت:آیا به خاطر داری در برهه ای از زمان به فکر تجارتی افتادی اما از آنجا

که از شکست بیم داشتی سعی نکردی تلاشی برای آن کار انجام بدی؟

پیرمرد سرش را به علامت یادآوری آن خاطره جنباند.

فرشته گفت:از آنجا که تو نخواستی آن برنامه ی تجاری را به مرحله ی اجرا

در آوری همان فکر چند سال بعد به فکر مرد دیگری منتقل شد اما آن مرد،

برخلاف تو اجازه نداد با هیچ فکر و اندیشه ای به وحشت بیفتد و یقینا تو نیز

به یاد داری که او پس از مدتی کوتاه به یکی از مردان ثروتمند این سرزمین

مبدل شد. فرشته پس از سکوتی کوتاه ادامه داد وگفت:

همچنین حتما زمانی را به یاد داری که زمین لرزه ای بسیار شدید شهر

تو را به لرزه افکند و تمام ساختمان های بزرگ را نابود ساخت و

هزاران نفر را در میان آوار محبوس و گرفتار کرد.

تو از این امکان برخوردار بودی که بتوانی به کمک آنان بروی و بازماندگان

این فاجعه را نجات ببخشی.

اما به وحشت افتادی که نکند در هنگام غیبتت از خانه، غارتگران به

ملکت حمله کنند و تمام وسایل و مایملک تو را به تاراج ببرند.

بنابراین در خواست های کمک را نادیده انگاشتی و ترجیح دادی در خانه ات

بمانی تا مبادا دزدی به آنجا بیاید...

مرد سرش را به علامت یادآوری آن خاطره جنباند و به یاد شرمندگی

و خجلتی که در آن دوران احساس کرده بود،افتاد.

فرشته گفت:آن واقعه بزرگترین موقعیت برای نجات بخشیدن جان

صدها نفر انسان بدبخت بود.

چنانچه این کار را به انجام رسانده بودی به وسیله ی آن 

 بازماندگان و نجات یافتگان آن شهر، مورد تقدیر و تجلیل و افتخار قرار می گرفتی.

در ضمن به یاد داری زنی زیبا و سرخ مو در برهه ای از زمان در زندگی تو ظاهر شد؟

زنی که تو  بی اندازه نسبت به او جلب شده بودی.

در آن زمان با خود اندیشیدی که آن زن هرگز حاضر نخواهد شد با تو ازدواج کند و

از ترس آنکه پاسخ منفی بشنوی از کنار او گذشتی و هرگز راز قلبت را با او

در میان ننهادی...

مرد دوباره سرش را به علامت مثبت جنباند.

قطرات اشکی از گونه هایش جاری شد.

فرشته گفت:بله دوست من...

او می توانست همسر تو شود و از طریق او ،تو می توانستی صاحب فرزندان

بسیار زیبا و خوش سیمایی شوی و در زندگی زناشویی از سعادت و خوشبختی

پایدار بهره مند گردی...

نتیجه:فرصت نیز مانند اکسیژن هوا به فراوانی در دسترس

همه است.عقیده ی اشتباه این است که:بخت،فقط یکبار

در خانه را می زند اما باید دریابیم آنچه با ما تصادف کرده است

فرصت بوده است نه اتوبوس.






طبقه بندی: آموزنده،

استفاده از فرصت ها محبوب کن - فیس نما
تاریخ : یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 | 06:00 ب.ظ | نویسنده : رز سبز | نظرات